زندگي آب روان است روان مي گذرد ..... آنچه تقدير من و توست همان مي گذرد.بيهوده مناز مقصد ما خاک است
خدای مهربونم ! خدای همیشه وجودم ! چقدر تصمیم گرفتن سخت هست؟!!! خیلی سخت ! خدایا ! کمکم کن . با سلام به همه اول یه عذرخواهی بابت مشغله زیادم می کنم که وقت
نکردم حتی به شخصی سر بزنم و از خجالتتون در بیام. نظر ها و ایمیل ها رو می خونم و
تا جایی که بشه جواب رو می فرستم ولی فرصت دیدن نوشته ها و وبلاگهای قشنگ رو نکردم
و به زودی امیدوارم این فرصت برام پیش بیاد . روز مادر و روز زن رو تبریک می گم.خصوصا تولد حضرت
فاطمه زهرا (س) رو تبریک میگم . امید به روزی که این روز مبارک با اومدن پسر غایبش
به عدالت و خوبی روی زمین جشن برگزار بشه . خبر خاصی نیست . اوضاع عادیه گاهی خوب گاهی بد ولی
دل تنگ همیشه هست و همیشه هم بی تاب و بی قراره مثل همیشه . ولی دیشب حال و هوای
عجیبی بود . رعد و برق همراه با بارون ، چهره ی زمین رو زیبا کرده بود . مثل همه ی شب های دلتنگیم ، آهنگ گوش کردم و در
دنیای دلم غرق صحبت و نوشتن شدم . روز 5 شنبه به شاه عبدالعظیم رفتیم. این دومین بار
هست که به زیارت این مرد بزرگ میرم.صبح ساعت 8 به همراه 90 نفر راهی شدیم. جای همه
شما خالی . برای همه دعا کردم . امیدوارم هر شخصی به مراد خودش برسه و میرسه ولی
کمی زود یا دیرتر. این سفر کمی برای من متفاوت بود . یکی از آشناهایی
که تهران داشتم مطلع شد که دارم به تهران میام . اصرار به ملاقات داشت.برام خیلی
سخت بود ولی اصرارش باعث شد که این ملاقات رو بپذیرم. شاه عبدالعظیم که رسیدم کمی استراحت کردم و زیارت
انجام دادم تلفنم زنگ خورد . همون آشنای ما بود که برای دیدنم به شاه عبدالعظیم
اومده بود . بعد سلام و احوالپرسی رسمی و مودبانه ، که بیرون
منتظرمن نشستن. دلم می لرزید که چطور برم ! اصرارش دهانم رو می بست که این همه اصرار برای دیدن
چیه . با همین اصرارها بود که جواب تماسش رو میدادم . با هزاران ترس و لرز ، با کلی خوندن آیات و توکل به
خدایی که همیشه به هر صورت با هم من بوده، به دم در رفتم . از دور دیدم که با لباس خوش تیپ آبیش ایستاده و
منتظر منه . دلم بیشتر می لرزید . هیکل مردونش با نگاه های تیزش تنم رو می لرزوند
. خدا خدا میکردم که کار تابلویی جلوی مردم انجام نده.
میدونستم که اهل دست دادن هستن و خیلی ریلکسن.دستام می لرزیدن که مبادا دست بخواد
بده ! من چیکار کنم خدایا ! آدم های راحتی هستن و مثل من مراعات ندارن . این قدم ها سنگین شده بود تا بهش رسیدم . خیلی
مودبانه سلام کرد جواب دادم احوالپرسی کرد و جواب احترامش رو دادم . فاصله بین من
و خودش رو که دید متوجه شد باید چطور رفتار کنه و خوشحال بودم که خیلی زود متوجه
شد . به طرف پارک نزدیک حرم راه افتادیم . تمام راه می
ترسیدم که مبادا کسی ببینه و برام بد بشه . مقداری پیاده روی کردیم و روی یکی از
نیمکت های پارک با فاصله نشستیم . نمی دونستم چی بگم ولی عادی برخورد کردم . صحبت از خانواده هامون شد که اوضاع و حال و احوالشون
چطوره و ... و .... دلیل دیدار رو پرسیدم گفت : خیلی دوست داشتم ببینمت
همیشه از دور دیدمت ، میخواستم خیلی نزدیکتر و راحت تر بدون وجود خانواده و شخصی
ببینمت . ازت خوشم اومده و میخوام با من باشی . کیسه ی زیبایی
کنارش بود برداشت و بهم داد. در کمال ادب و احترام گفت : قابل تو رو نداره ! پرسیدم این چیه ! گفت : هدیه ای برای یادگاری گفتم هزینه با هم بودنه ؟! خیلی ناراحت شد . سرشو
پایین انداخت و سکوت کرد . من هم سکوت کردم . آروم و متین گفت : بخوام برای
گذروندن وقت و خوش بودن با کسی باشم زن و دختر برام زیادن بدون اینکه حتی خودم به
طرفشون برم ولی من شما رو میخوام کنارم باشی. یا با پول خیلی کم ، آدم کنار خودم
ردیف کنم ولی اونا رو نمی خوام . میخوام تو باشی حداقل مدتی که ایران هستم کنارم
بمون و نذار تنها باشم . گفتم ما از هم دوریم گفت به اندازه همون تماس تلفن و
اس ام اس ، گاهی دیدار یا من بیام یا شما بیای هر جا که باشه . گفتم این همه آدم هست چرا من ! گفت : خیلی با محبتی ! حجابت ، چادرت و وفایی که می
دونم با هیچ مردی نیستی . مثل دخترای بی وفای تهران نیستی . این برای من دنیاییه و
اینکه چند وقته به خاطر فکر کردن به من ، مشروب خوردن رو کنار گذاشته و اگر پیشش
باشم حتمی کامل ترک میکنه و ... و ... گفتم نمی دونم چی بگم . الان دیر شده باید برگردم پیش همکارام . خواهش کرد
بیشتر بمونم ولی نپذیرفتم. لحظه رفتن کیسه رو به دستم داد پرسیدم حالا این چه هست؟ گفت نوشته عروسکی I LOVE YOU تشکر کردم و بعد خداحافظی کردیم تمام راه به این فکر می کردم که چرا اینقدر اصرار به
من داشت. این همه زن و دختر یا با پول یا بی پول . همه جور هست دیگه فکر نکردم و تا شب توی راه برگشت توی اتوبوس
پیامک داد که واقعا عاشقم شده از لحظه رفتنم مدام داره بهم فکر می کنه و ای کاش نمی رفتم و کنارش می موندم منم سکوت و سکوت . توی دلم آه می کشیدم و با خودم می
گفتم منم دنبال همسفرم که تنها نباشم . یه همسفر خوب که باهام بمونه نه اینکه فقط
مدتی باهام بمونه بعد بره و .... ..... که دوباره قصه تنهایی شروع بشه . یه آدم
همیشگی ! یه همنفس همیشگی ! کجا مهم نیست چقدر پول داره مهم نیست مهم با هم خوش
بودنه . آرامشی که با جمع چند باره ی تمام دنیا قابل مقایسه نیست !!!!! خدایا باب دل رو برسون . فقط از خودت می خوامش.
آدمها !!! وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند . وقتی که بزرگتر می شوند ، پول دارند ، ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند. وقتی که پیر می شوند ، پول دارند ؛ وقت هم دارند ، ولی مادر ندارند ! روز مادر بر تمامی مادران بی نهایت مهربان، مبارک باد. نثار روح مادران درگذشته صلوات می فرستیم و برای شادی روحشان دعا می کنیم و برای خوشبختی فرزندانشان آرزو می کنیم. از عجایب عشق این است: سلام به همه دوستای مهربون و دوست داشتنی دنیای مجازی من مدتی هست به دنیای مجازیم به
سرزمین دلم سر نزدم و مطلبی ننوشتم. این سکوت نیز در دنیای زندگیم هم بود . دفترم
مدتهاست داره خاک غربت میخوره . دلم برای نوشتن اونم توی شب های تاریک و تنها با
صدای موزیک خیلی تنگ شده . از دنیای خودم دور شدم ولی ناراحت نیستم چون این دور
شدن ابدی نیست و تنها فاصله ای بینش میوفته. حرف برای گفتن زیاد دارم نمی دونم شاید حوصله خوندن نداشته باشید ولی می
نویسم . مثل همیشه می نویسم . برای دل خودم در دنیای مجازی خودم. مادرم مریض بود.اوضاع خوبی نداشت.خودم هم مدتی مریض شدم و باید خیلی مراقب
باشم ولی امید به همون خدایی که هفت آسمون ابی رو آفرید همون خدایی که هفت زمین رو
افرید همون خدایی که محبتش بی نهایت دوست داشتنیه هرچند گاهی دور میشم ازش ولی
امیدم به خود خودشه. امروز همراه مدرسه به اردویی خارج از شهر رفتیم.یک روز خیلی خیلی به یاد
موندنی . شهر کرمجگان . چند روز بود که مدام به تهران رفت و امد داشتم خیلی خسته میشدم جاده رو
میرفتم و میومدم. دلم برای شهرم تنگ شده بود . به حدی که دل تنگم نمی تونه وصفش
کنه . با دیدنش احساس آرامش می کنم بهترین خاطرات رو داشتم. قصد نداشتم به اردو برم ساعت 2 صبح رسیدم خونه.تمایلی نداشتم ولی رفتم.یک
تیپ متمایز از همیشه زدم میخواستم شاد باشم که شاید بهتر بشم. فکر نمی کردم اینقدر حال و هوام توی یه روستای ساده عوض بشه.یه راننده
خیلی مهربون و مسن به اسم آقای عابدینی همسفر ما شد به قدری شوخ و متین بود که
بودنش دلم رو قرص می کرد. همکارایی خوب و مهربونی که جز خنده و حرف و خوشی چیزی به
آدمی هدیه نمی دن و بچه های دوست داشتنی که همیشه دنیای زیبایی دارن و بودنشون
امید دهنده زندگیه. جای همه شما خالی . خیلی بهمون خوش گذشت. یه باغ بزرگ اجاره کردیم با همه
امکانات. نزدیک امام زاده نور علی (ع) بود. چه مردمان با صفایی داشت.چقدر مهربون و
ساده . بی ریا از تمام حیله های شهر و دو رنگی های مردمان غریب شهر. یه دل بزرگ و
صاف که دیدنشون لذت بخشه . بساط صبحونه زیر درختای سرسبز و صدای آب جاری امام زاده پهن کردیم .
اسمونی ابی و پرنده هایی که واقعا شاد بودن. بعد صبحونه دیدم خانم ها وسایل آش
همراهشون آوردن میخوان آش درست کنن. اونم آش رشته که من دوست دارم . تا حالا همچین
حضوری نداشتم و برام جالب بود. از امامزاده یه دیگ بزرگ و گاز آوردن.یه پیر مرد و یه پسر جوون خیلی خوش
تیپ وسایل رو به داخل باغ اوردن.پسری که معلوم بود اهل اونجا نبود.ظاهرش ، حالش
میگفت که برای تغییر وضعیت اومده بود. مهمون مسئول امامزاده بود .حسش میکردم که از
همه دور شده بود که اوضاع روحیش بهتر بشه . شعله رو برامون روشن کردن.حسابی معرفت
رو تموم کردن.برای اولین بار نگاهم به این پسر افتاد،دیدم داره نگاهم میکنه چشم زود
ازش برداشتم.احساس کردم که دوست داشت توی باغ بمونه و نره ولی خجالت میکشید.توی
دلم گفتم چه پروو وسط آش پختن دیدیم که فلفل رو جا گذاشتیم.آش بدون فلفل که مزه نمیده.از من
خواستن که برم فلفل پیدا کنم . برای همین من و یکی از مادرای خیلی خوب جمعمون رو فرستادن برای خرید فلفل و نمک.توی روستا
رفتیم به دنبال فلفل پیدا کردن.یه مغازه فقط نزدیک امامزاده بود که سراغ همون هم
رفتیم.نمک پیدا کردیم ولی فلفل نداشت.پسر خوش تیپ ماجرای ما هم نزدیک سوپری صدای
ما رو شنید که دنبال فلفل هستیم و پیدا نمی کنیم.نگاه زیر و مخفیانش مشخص بود.صدای
مردونه ای زیبا بلند شد و گفت خانم ها ! فلفل میخواید ؟ سرمو به طرف صدا بلند کردم
و دیدم خود پسره هست و داره به من نگاه میکنه ولی با شرم و استرس نگاهم میکنه.با
سردی گفتم بله. نگاه عمیقی بهم کرد و گفت : توی این مغازه فلفل نیست ولی من براتون فلفل
میارم. چون فاصله مغازه های بعدی خیلی زیاد بود گفتم ممنون میشم اگر ممکن هست از
همسایه ها برامون بگیرید. گفت شما بمون الان میام. مودبانه و رسمی تشکر کردم.مادری
که همراهم بود گفت مریم خانوم بمون من بچه ها رو برمیگردونم باغ . فلفل گرفتی
بیا.لبخند اونجا رو هم متوجه نشدم.گفتم باشه بعد چند دقیقه دیدم پسره نفس نفس
با دویدن داخل مغازه شد.نگاه پر از شرمش رو به زمین انداخت فلفل های تازه و سبز رو
گذاشت روی میز و به آرومی گفت بفرمایید خانم . تشکر کردم و گفتم چقدر تقدیم کنم ؟
سکوت کرد جوابی نداد. رو به مغازه دار مرد میان سالی بود کردم و اون گفت خانم
بفرمایید قابلی نداره از شما مبلغی نمی خواد. گفتم نه اینطوری نمی برم . پولی رو
گذاشتم روی میز و خواستم از مغازه بیرون برم که صاحب مغازه گفت خانم این خیلی
زیاده صبر کنید ، یه مبلغی برگردوند و به طرف باغ رفتم. وقتی برگشتم خوشحال بودم که فلفل پیدا کردم با خوشحالی کیسه فلفل رو با
دست بالا نگه داشتم و بلند گفتم دیدید بالاخره فلفل پیدا کردم. مادری که همراهم اومده بود با صدای بلند گفت بله باید هم فلفل گیر بیاری
منم یکی خاطر خوام میشد و کلی زمین رو بدوه تا برسه به زمین کشاورزی که فلفل تازه
داره ازش برداشت میشه و برام بچینه اینطوری خوشحال بودم.من با تعجب گفتم زمین ؟ چی
میگید این بنده خدا از همسایه ها رفت برامون فلفل آورد.گفت نه بابا همسایه کجا بود
باید می دیدی چه جوری داشت می دوید که از زمین فلفل بکنه برات بیاره. مونده بودم
چی بگم . خیلی خجالت کشیدم زود گفتم نخیر واسه خودتون نشینین داستان عاشقانه
بسازید اصلا هم همچین چیزی نیست بریم آشمون رو درست کنیم. جای شما خالی چه آشی شد . چقدر چسبید ولی با هر قاشق یه تیکه بارم میکردن
که آش رو فقط فلفلش خوشمزه کرده عجب فلفل خوشمزه ای پسره داد . منم انکار که
اشتباه می کنید مگه زیر بار میرفتن.قبول نمی کردن آخر گفتن حالا که قبول نمی کنی
که ما درست میگیم باید براشون آش ببری. قبول نکردم این کارو بکنم ولی اصرار کردن و
نخواستم کم بیارم با صدای بلند و محکم گفتم باشه براشون آش می برم که ثابت کنم
اشتباه کردید . یکی از مادرا همراه شد که براشون مثلا گزارش بیاره... با دستایی که می لرزیدن سینی دستم گرفتم و به سوی مغازه حرکت کردم.توی دلم
میگفتم عجب گیری کردم خدا.توی افکارم حرف میزدم که داخل مغازه شدم شکر خدا کسی جز
مغازه دار نبود . کلی تشکر کرد که چرا زحمت کشیدی گفتم این برای شماست.یه کاسه
برداشت و گفتم این ها هم مال شماست داشت کاسه ها رو از سینی برمیداشت که گفتم این کاسه
ها رو بی زحمت به اون آقای محترمی که برای ما فلفل آوردن بدید. تا حرف اون آقا شد کاسه
رو توی سینی برگردوند و گفت ایشون الان داخل دفتر امامزاده هستن لطف کنین خانم
خودتون براش ببرید. توی دلم گفتم اینا چرا اینجوری می کنن همه دست به دست هم دادن انگاری .... یه نگاه به مادری که همرام شده بود کردم و با خیالی آسوده در ظاهر به طرف
امامزاده رفتم.شکر خدا اون جا هم جز اون پیر مرد مهربون کسی نبود. خیلی مرد دوست
داشتنیه واقعا. گفتم بابا برات آش آوردم. گفت بابا دستت درد نکنه. بعد داد زد آقا تقی
بیا خانم برای ما آش آوردن. تقی اسم پسر ماجرای ما تا ، دیدم داره میاد ، کاسه ها
رو که به پیرمرد دادم زود دور شدم. خدایی جای برادری خیلی چهره زیبا و جذابی داشت هیکل تمام ، زیبایی صورت و
تیپی که داشت با اون شرمی که توی نگاهش داد میزد چهرش رو خیلی دلربا کرده بود . نگاه
های مخفیانش با استرس ، به جرات می گم که دوست داشتنی بود . برگشتیم باغ.یه بهانه دستشون اومد که سر به سر منه بیچاره بذارن. بازاری
برای خنده و شادی ما شده بود. کمی توی باغ خوابیدیم و عصر قصد رفتن کردیم.موضوع فراموشم شده بود .اولین
سرویس بچه های من بودن که به طرف بیرون باغ هدایت شدن.ماشین ها قفل بودن . راننده ها
داخل امامزاده نشسته بودن بچه هامو طرف ماشین جمع کردم و داخل امامزاده رفتم که
کلید ماشین رو بدن بچه ها سوار بشن.صداشون کردم که بیان.پیرمرد مهربون مسئول
امامزاده هم ایستاده بود.بهانه ای شد که همون لحظه ازش تشکر و خداحافظی
کنم.استقبال زیادی از من می کرد و مهربونیش منو یاد بابا می انداخت.خداحافظی کردم
و به سوی ماشین سرویس رفتم.از مغازه کنار امامزاده که رد شدم دیدم مغازه دار به
آقا تقی ماجرای ما میگفت که برو باهاش حرف بزن داره دختره میره بدو تقی. آقا تقی
هم آروم میگفت نمی تونم جرات ندارم خجالت می کشم کلافه شده بود چیکارکنه . بچه هامو سوار ماشین کردم و از بیرون دیدم آقا تقی خیلی آشفته ست.استرس
روی چهرش کامل مشخص بود.به طرف ماشین حرکت کرد که راننده ها از امامزاده بیرون
اومدن طرف ماشین ها و با ترس بیشتر به عقب برگشت.توی دلم داشتم بهش می خندیدم که
داره چیکار میکنه . مغازه دار و پیرمرد مهربون مسئول امامزاده با دست از دور بهش
اشاره میکردن که برو حرفتو بزن.طفلی سرخ شده بود نمی دونست چیکار کنه.خیلی زود
اتفاق افتاد و نتونست درستش کنه. سرویس راه افتاد نگاهش به ماشین بود.اینقدر تابلو کرد که همکارام تماشا
میکردن و می خندیدن. توی دلم میگفتم اگر جرات میکرد و حرف میزد بدم نمیومد باهاش حرف بزنم. جای
برادری عالی بود.غیرت و شرمش برام خیلی جالب بود. جدا از مسائلی که اتفاق افتاده
بود ، جو روستا خیلی روی من تاثیر گذاشته بود.دوست داشتم شهر و تمام آدم هاشو رها
کنم و توی همین روستای دور افتاده زندگی کنم . احساس آرامش متفاوتی بهم میداد که
دنبالش بودم. ولی مجبور بودیم که برگردیم. خاطره ی قشنگی برام شد. یه خاطره که هیچ وقت فراموش نمیشه . احساس آرامش
توی این روستای دور افتاده رو نمی تونم فراموش کنم.شاید به همین زودی دوباره
برگردم. آرامشش رو می خوام توی زندگیم همیشه بمونه. خدایا بابت تمام نعمت های قشنگت توی دنیا ممنونیم. پدر ژپتو ، به پینوکیو گفت : پینوکیو .... چوبی بمان ، آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست ..... بعد مدتها امروز دلم عين روزاي قديم گرفت. خيلي گرفت وسط طراحي و كارهاي روزانه كه با كامپيوتر كار مي گردم دلم آنچنان گرفت كه بي اختيار يه صفحه ورد جديد باز كردم . باز كردم و شروع كردم به نوشتن اينها . زمين دنيا غريب شده . خيلي غريب شده . زمونه چه بازي ها ميكنه يه جايي مي رسه كه صبر خدا سر مياد و نميذاره ديگه آدم ها هر چي كه دلشون مي خواد بكنن.گاهي چه ناجور توي دست آدم ها ميذاره و ميگه من خدام نه شما . من خدايي مي كنم نه شما . من نمي ذارم هر كاري بكنيد وقتي دل بنده ي منو مي شكنيد. اخلاقم عوض شده طبعم عوض شده حتي ديگه جرات نوشتن رو ندارم. آهاي كلمه ها ، با شما هم غريب شدم . شما كه هميشه همراه من بوديد و تنها دوست با وفاي من بوديد . دلم براي خيلي ها تنگ شده . چقدر ازشون دور شدم . اي كاش مي تونستم به گذشته برگردم . آرامش اون زمان برام يك رويا شده . يك رويا ... چقدر غرق اينجا شدم . يادم رفت چي بودم و كجا بودم . مريم ! يادت رفت چه آرامشي داشتي ؟ يادت رفت هيچي به اين راحتي تكونت نمي داد ؟ چه تكيه گاهي داشتم ! كجا رفت اون تكيه گاه من !!!!! خدايا خودمو به خودت مي سپارم . اينجا با آدمهاش برام غريب شده دوستشون ندارم پيششون راحت نيستم . از عادي بودن و تحمل كردن خسته شدم منو برگردون به همونجا با همون آدم ها . منو برگردون . جالبه اين جا هيچ آدمي پيدا نشد كه مرهم بشه . مرهم باشي مرهم پيدا نكني !!! نيستي حالم خرابه ! نيستي دلشوره دارم مي بينم تو رو توي چشمام اين تقدير بي رحمه با قلبم نيستي دستام سرده سرد نيستي و هواي اين گريه داره بغضمو مي شكنه اينجا تنها منم ! بهانه ای نداشتم تا دستانت را درخواست کنم اکنون که تو را یافتم مرا به آسمان ببر با رسیدن بهار، طبیعت ردای سبز
بر تن می کند. چکاوک ها، هزار دستان و قمریان، نغمه ها و سرودهای فرح بخش و تازه سرمی دهند و انسان ها را به مهرورزی، گره گشایی و
هم گرایی فرا می خوانند. بهار، پیام آور عشق و رویش
است و موسم سرور و آشتی و به همین خاطر است که
خواستنی است و با آمدنش دل ها سرشار از سرور و جان ها معرفت می یابد. بهار، پیام آور تعادل است و
اینکه در سایه تعادل، زندگی زیبا می شود. با دیدن بهار، رحمت و محبت خداوند را به یاد می آوریم. در اینکه چشمه مهر ایزد همواره به
سوی آدمیان و همه موجودات، سرازیر است و ما اگر او و
نشانه هایش را فراموش کنیم، او هرگز ما را فراموش نمی کند و با دگرگونی فصل ها نیز به جلوه گری قدرت بی پایانش می
پردازد تا شاید دلی به یاد او
افتد و به شوق او بتپد و بر اثر تماشای جلوه هایش، اشک شوق از چشمی جاری شود. سال نو بر شما مبارک امیدوارم سال بسیار بسیار خوبی داشته باشید و سال خوبی و خوشی های شما باشه . و باری دیگر فهمیدم که پیدا کردن خودم همان خود قبلی اندازه ی تمام سالهای سپری شده باز هم زمان می خواهد چقدر دلم برای خودم تنگ است خدایا رد پایت را می خواهم گاه با یک
گل سرخ گاه با یک
دل تنگ گاه با
سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید
کرد ! گاه با غزلی
از احساس گاه با خوشه
ای از عطر گل یاس زندگی باید
کرد ! گاه با ناب
ترین شعر زمان گاه با ساده
ترین قصه یک انسان زندگی باید
کرد ! گاه با سایه
ابری سرگردان گاه با هاله
ای از سوز پنهان گاه باید
روئید از پس آن
باران گاه باید
خندید بر غمی بی
پایان لحظه هایت
بی غم ............ روزگارت
آرام ........ زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست جاری شدن است زندگی جنبش از تماشاگاه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند تا زماني که اشک برگهايش در برکه جاريست قراره سختی های جدیدی بهم اضافه بشه باید محکم باشم . خیلی محکم حتی از نوشتنش وحشت دارم ای آسمون صدامو بشنو دلم خیلی گرفته
دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای
نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام
تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی! دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست
، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،
کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد .... دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود
تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز
دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای
زمانه گم کرده ام. هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم،
وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را
باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ،
اما باز هم جای تو خالی است... . یه وبلاگ مشترک من و دوست عزیزم امید با هم ساختیم دنیای دل ما قدمتون روی چشم من و امید لطفا برای دیدن وبلاگ ما این آدرس رو در اینترنت اکپلورر خودتون تایپ کنید . با سپاس
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند

تنها همان اغوشی ارامت میکند
که دلت را به درد می اورد.
تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به آب
نازنین چشم به شط دوخته بود
فارق از عاشق دلسوخته بود
دید کآید به روی شط به شتاب
نو گلی چون گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیبایی
لایق دست چو من رعنایی
حیف از این گل که برد آب اورا
کند از منظره نایاب اورا
زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
خواست کازاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا ز هجرم برهی
نام بی مهری بر من ننهی
باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبیست فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز از برای دل من بوش نکن
عاشق خویش فراموش نکن
بکنش زیب سر ای دلبر من
یاد آبی که گذشت از سر من
بعد ایرج خواننده رو همینطوری توی شک پایان داستان رها میکنه و
نتیجه گیریشو میکنه
خود ندانست مگر عاشق ما
که ز خوب رویان نتوان خواست وفا ؟
عاشقان را گر همه آب برد
خوبرویان را همه خواب برد......


نیازی ندیدم تا با صدای بلند بخوانمت
گمشده ای بودم در زمین
آمده بودم بخوانمت، شیطان دهانم را گرفت
آمده بودم نگاهت کنم، دنیا در مقابلم ایستاد

![]()

![]()

در انتظار ديدار ساحل
چه انتظاري عبث
هرگز نشود اين ديدار
نرسد به ساحل


با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.
| Design By : Night Melody |

